اميد قسمت پنجم
masoud sedaghati nasab
همه جوره

اميد

قسمت پنجم

سيما، دختر بى نوا، چشمانش را به سختى گشود، سرش به شدت درد مى كرد، هنوز گيج بود. چشمان سياه و زيبايش سنگين، دهانش خشك و ضعف تمام بدنش را فرا گرفته بود. گويى كوهها را جا به جا كرده است.
چند دقيقه اى طول كشيد تا به خودش بيايد. به اطرافش نگاهى انداخت. بروى تخت، در اتاقى كوچك خوابيده بود.
با تلاش بسيار از جا بلند شد، همه چيز در آنجا مرتب و در مكان خودش قرار داشت. متوجه شد كه كسى لباس هايش را در آورده و دوباره بر تنش كرده، وقتى كه بيشتر دقت كرد، دستمالى را ديد كه روى تخت انداخته شده بود، پر از لكه هاى خون!
تازه فهميد كه از او سوء استفاده شده، اتاق دور سرش چرخيد. 
قطرات اشك در حالى كه يكى پس از ديگرى از هم پيشى مى گرفتند، از چشمان دخترك بيچاره سرازير گشتند.
پاهايش سست شدند، نگرانى دستش را به اندوه داد تا سيما را بر زمين بكوبد، آيا زندگي، كه در كيسه ى خود، زيبا يى ها و زشتى ها را در هم معامله مى كند، مى توانست ميوه اى را تلخ تر از اين، به يك دختر بد بخت بفروشد؟ سيما حتى توان فكر كردن نداشت. چه بايد مى كرد؟ براى اثبات اين فاجعه، چه كسى را شاهد مى آورد؟
ناگهان به يادش آمد كه ميترا او را به اين اتاق آورده بود. با خود انديشيد كه او بايد در اين ماجرا دست داشته باشد، با كوهى پر از غم كه بر شانه هاى نحيفش سنگينى مى كرد، سعى كرد خودش را كنترل كرده و در پى يافتن ميترا، از آنجا خارج شد.
نيمه هاى شب بود، ميهمانها با سر و صداى فراوان در حال خداحافظى بودند. عروس و داماد، شاد و خندان آنها را بدرقه مى كردند، آقا با غرور در كنار آن دو با تكان دادن سر از آشنايان تشكر مى نمود.
سيما، دخترى كه بى گناه تاوان سنگينى پرداخته بود، با بغض از كنارشان گذشت، حتى يك نفر هم متوجه عبورش نشد. براستى، اگر او دخترى با اسم و رسم بود و كس و كارى داشت، باز اين چنين مورد ظلم قرار مى گرفت؟ اكنون كه همه مى دانند تنهاست، چه كسى به او ارزش مى گذاشت تا به حرف هايش، حتى گوش بدهد چه برسد باور كند؟
وارد عمارت شد، تقريباً خالى شده بود، همه در باغ يا رفته بودند، غير از چند تا از دوستان صميمى مرجان و فرهاد كه قرار بود شب را در آنجا بمانند.
سكينه و مراد در آشپزخانه كار مى كردند كه وقتى چشمشان به سيما خورد، سكينه با عصبانيت گفت:
_ معلوم هست تا حالا كجا بودى؟ نگفتى ما با اين همه مهمون چيكار مى كنيم؟ كجا فرار كرده بودى؟
سيما دوباره شروع به گريه كرد، 
_ سكينه خانم حق دارى ولى من بيهوش شده بودم، حالا بعداً ميگم، مى دونيد ميترا كجاست؟
_ اون هم يكيه مثل تو، همش از زير كار در ميره.
_ رفته؟؟؟؟
_ آره. يه ساعت پيش.
_ كجا؟
_ مگه تو بازپرسى؟ چقدر سؤال مى كنى! به جاى اين حرفاى بى خود، بيا كمك كن!
سيما ديگر تحمل نداشت، به باغ مى رود كه با خود آقا صحبت كند. ولى او آن قدر سرش شلوغ بود كه حتى يك نگاه هم به سيما كه كنارى ايستاده بود، نينداخت.
با خود انديشيد كه دستمال را بر مى دارد و مى رود. فردا اول وقت بر مى گردد و از آقا مى خواهد كه ميترا را صدا كرده و از او باز جويى كند تا قضيه روشن شود وگرنه بر عليه همگى شكايت خواهد كرد.
اين دختر بى نوا چاره اى جز اين نمى ديد، زيرا بدون حضور ميترا، صحبت كردن بيهوده بود.
ساعت، از يك صبح هم گذشته بود! به سختى يك تاكسي گرفت و به خانه ى خودش باز گشت. در راه اتفاقات آن روز چون كابوسى از ذهنش عبور مى كرد. ولى چرا ميترا با او چنين كرده، آنها بيشتر از دو بار يك ديگر را نديده بودند و هر دو بار سيما با احترام برخورد كرده بود. 
_ ممنونم آقا. همين جا پياده مى شم.
رقيه خانم با سرو صداى كليد انداختن سيما بيدار شد. تا چشم سيما به او افتاد، بى اختيار خودش را در آغوشش انداخت و گريه را سر داد.
_ چى شده عزيزم؟ چه كسى جرأت كرده دختر منو اذيت كنه؟
_ خانوم جون بدبخت شدم، ديگه حتى سرم رو هم نمى تونم بالا بگيرم. به يه لقمه نون دلم خوش بود، با همه مشكلات ساختم ولى اين يكى رو ديگه نمى تونم تحمل كنم.
_ آخه من كه نمى فهمم، چى شده كه تو رو اين طورى از پا درآورده؟ تو هميشه به من اميد مى دادى عزيزم. چى شده؟
سيما پس از اينكه كمى آرام تر شد، همه ى ماجرا را براى رقيه خانم تعريف كرد... 

ادامه دارد



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: دو شنبه 7 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط مسعود

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 16
بازدید کل : 214063
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1